خط هدف

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد....

خط هدف

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد....

بایگانی

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۸۹ ثبت شده است

* به نظر من کسی زندگی رو حقیقتا درک میکنه و ازش لذت می بره که سرعت خودش رو از همون لحظه اول (مثلا صبح که از خواب پا میشه) با سرعت زندگی هماهنگ کنه. زندگی سرعت زیادی داره و حتی یه لحظه هم تأخیری تو کارش نیست. باید حرکت سریع رو به محض اینکه به خودت میای شروع کنی. اگه بخوای دست دست کنی، تا بیای به خودت بجنبی، کلی از زندگی عقب افتادی. اگه از تک تک لحظه های زندگی حقیقتا به نفع خودت استفاده نکنی، به تعداد لحظه های ازدست رفته ضرر کردی.

* فقط در صورتی که سریع و به موقع بجنبی و این حالت رو مداوم و تا آخر کار حفظ کنی، می تونی به موفقیت واقعی برسی. باید تمام وجودت رو ثابت تو این حالت نگه داری و تمرکز بسیار بالایی داشته باشی...، یه لحظه غفلت ممکنه همه کارا رو خراب کنه.

* زندگی مرحله مرحله است؛ وقتی می تونی یه مرحله رو با موفقیت رد کنی و به مرحله بعد قدم بذاری که تو مرحله قبل به اندازه کافی مهارت پیدا کرده باشی. وقتی به مانع می خوری، به جای ناراحتی و وقت تلفی با همون یه ذره انرژی ای که برات مونده بلند شو و سعی کن مانع رو رد کنی. وجود موانع طبیعیه، تو اگه می خوای به مراحل بالاتر برسی باید بتونی موانع رو رد کنی. هر چی بیشتر بی وقفه تمرین کنی، گذر از این مرحله برات راحت تر میشه تا وقتی که خصوصیت دلخواهت ملکه وجودت بشه.

درست وقتی همه چیز به اوج خودش می رسه، وقتی باید وارد یه مرحله جدید بشی، وقتی زیر پات کاملا محکم شده و دیگه لازم نیست اونقدرا دغدغه از دست دادنشون رو داشته باشی، درست همون موقع... می زنی همه چیز رو خراب می کنی، فقط به خاطر بی حوصلگی، چون حوصله نداری زحمت بکشی، در صورتی که همین زحمت رو، و حتی چندین برابرش رو باید بعد از به هم ریختن اوضاع بکشی تا تازه همه چیز دوباره برگرده سرجاش. فقط کافی بود همه چیز رو از ابتدا مرور می کردی و محکم کاری می کردی تا هم از داشته هات لذت ببری و قدرشون رو بدونی و هم یک صدم زحمت آخری رو همون اول بکشی و به جای ناراحتی، با لذت ادامه مسیر رو به بهترین شکل ممکن پیش بری....

تا حالا اینقدر تو اوج نبودی، این اولین بار بود تو تمام زندگیت. همه چیز سر جاش بود و دیگه وقتش شده بود که رو هر کدوم از اون سه مورد- هر کدوم رو که حوصله داشتی-  جداگانه  تمرکز کنی و با تمام وجود و اوج اهمیت و همت، طوریکه انگار همون روز نتیجه اش رو انتظار داری ببینی، روش وقت بذاری و حواست رو 100 درصد بهش بدی...، و پس از مدتی که از این یکی خسته شدی، بری سراغ بعدی و رو اون هم همینطور از جون مایه بذاری.

چقدر زشته که از ترس افتادن، عمدا خودت رو بندازی تا خیالت راحت بشه؛ اصلا نکته همین جاست که مسیر سر بالاییه، هر چی هم که بالا بری، هنوز لب مرزی، ارتفاعت زیاد میشه، جای پات هم محکم تر میشه، اما اگه یک لحظه نخوای، اگه محکم رو خواستنت تأکید نکنی، فاصله ات تا مرز زیاد نیست. بالا رفتن و به اوج رسیدن، صرف انرژی و تمرکز کردن نیاز داره، اما سقوط سر پایینیه، کار چند ثانیه است.... همه اینا درست، اما کسی که بالا رفت، به این راحتی ها اراده اش سست نمیشه، به این راحتی ها اون همه اوج لذت و خوشبختی رو رها نمی کنه. هیچ انسان عاقلی بعد از اون همه خوشبختی، زندگیش رو، دیدگاه با ارزش و قیمتیش رو که برای به دست آوردنش پیچ و خم های زیادی رو با زحمت طی کرده بود، به خاطر چند لحظه بی حوصلگی از دست نمی ده. آخه تو فکر نکردی بعد از اون همه زحمتی که با دقت و حوصله برای پیدا کردن این مسیر کشیده بودی، چطور می خوای دوباره اونو از بین این همه بیراه و راه باریکه و پیچ و هم پیدا کنی؟

به هر حال، هنوز هم بدترین حالت نیست؛ هنوز راه روشن و مشخصه، کافیه تو جزئیات این راه به باور برسی. برگشتن راه تکراری خیلی جای آه کشیدن داره، خیلی باید حسرت اشتباهاتت رو بخوری، اما ارزشش رو داره؛ تو راه رو می شناسی، واضحِِ واضح، با جزئیاتش. رو تک تکشون تمرکز کن و به باور برس. هنوز خیلی دور نشدی، میشه جبران کرد، و حتی بالاتر رسید. اما این بار که رسیدی یادت باشه که تا وقتی که خودت واقعا بخوای پیش بری، سقوطی در کار نیست، جای نگرانی وجود نداره.

وقت تنگه...،

باید غرق شد؛ و تا بی نهایت پیش رفت.

و در این شرایط دیگه حرفی نمی مونه که با کسی بزنی؛ باید پوچ زدایی کنی؛

و به نظرم تا وقتی غرق نشی، هنوز تو خوابی و خیلی چیزا رو نمی بینی....