خط هدف

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد....

خط هدف

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد....

بایگانی

۴ مطلب در مهر ۱۳۸۹ ثبت شده است

اولا اینو بگم که اپلای برای چی؟ اصلا چه لزومی داره؟!... چه قدر خنده داره که بعضی ها پذیرش گرفتن از دانشگاه های خارجی رو افتخار و مایه پیشرفت می دونند! افتخار واقعی اینه که کسی اونقدر زرنگ و درس خون باشه که تو آزمون ورودی دانشگاه های ایران قبول بشه و به بهترین دانشگاه ها راه پیدا کنه. حالا اپلای کردن و پذیرش گرفتن هم تا حدودی جای خوشحالی داره، اما بعضی ها هنوز اونقدر سطحی نگر هستند (به شخصه فراموش کرده بودم که ممکنه هنوز هم افرادی با این طرز تفکر تو جامعه وجود داشته باشند) که صِرف خارج رفتن رو (بدون در نظر گرفتن بار علمی مسأله) یه افتخار می دونند!!!

رفتن به دانشگاه های خارج از کشور برای ادامه تحصیل خیلی خوبه (به ویژه برای کسانی که تا یه مقطعی تو بهترین دانشگاه های ایران درس خوندن و الان با توجه به جوّ موجود بین رقیبان به فکر اپلای کردن  و درس خوندن تو دانشگاه هایی با رتبه بهتر افتاده اند، در واقع اینا فکر می کنند- البته فقط اینطور فکر می کنند- که بعد از مدتها درس خوندن تو بهترین دانشگاه های ایران، الان وقتشه که یه مرحله بالاتر برن) اما شکل عاقلانه و منطقی و قابل توجیهش اینه که برات بدیهی باشه که بعد از اتمام تحصیلاتت برمیگردی ایران. اگه منظور از رفتن، عقب نموندن از رقبا برای تحصیل تو بهترین دانشگاه هاست، که با چند سال خارج موندن و گرفتن مدرک مورد نظر به هدفت میرسی. اما بعد از اون دیگه چه معنی میده که کسی بخواد اونجا بمونه؟!

هر چند خیییییلی ها هم هستند که بیشتر از اهالی اپلای هم نخبه هستند و رتبه های اول تا سوم رشته خود در بهترین دانشگاه های ایران رو تشکیل میدن، اما به هیچ وجه نیازی به خارج رفتن برای ادامه تحصیل نمی بینند. چرا که اگه کسی واقعا درس خون باشه، دانشگاه های ایران به نظرش خییییلی هم عالی هستند (کاری به امکانات و جزئیات ماجرا ندارم، به هر حال وضعیت موجود در دانشگاه های خوب ایران برای این دانشجویانِ واقعا درس خوان راضی کننده است، مهم اینه که اونها تو این دانشگاه ها به هدف مورد نظرشون از دانشگاه اومدن می رسند).

بعضی ها که اصلا براشون بحث علم و تو بهترین دانشگاه ها درس خوندن و ... مطرح نیست؛ بیشتر میخوان به این بهانه از ایران خارج بشن و دیگه برنگردن؛ که این عده تکلیفشون معلومه (اینا وقتی هم که تو ایران بودند، وضعیتشون و موضع گیریهاشون معرّف حضور ملت شریف ایران بود) و براشون وااااااااقعا متأسفم. اینجور افرادی که قدر زندگی تو ایران رو نمی دونند، همون بهتر که بذارن برن و اصلا ایران نباشن. رفتن اینها برای تحصیل در دانشگاه های خارج، اصلا اون ارزش و افتخاری رو که باید داشته باشه، نداره....

اگه کسی فقط یه کم هویت برای خودش متصور باشه، نمی تونه به این آسونی برای همیشه از کشورش بره؛ چه برسه به اینکه اون کشور ایران باشه....

در استدلال برای لزوم حجاب معمولا عبارات مختلفی به کار برده میشه و حرفهایی زده میشه که کاراییش بسته به مخاطبش فرق می کنه و متفاوته. همه این دلایل صحیح و درسته، اما هر چی سطح ایمان و درک و فهم دختران و زنان بالاتر باشه، استدلال های مهم تری هم باید به کار برده بشه. استدلالات گوناگونی که معمولا استفاده میشه، به طور صعودی عبارتند از:

 

1) عباراتی که این مفهوم رو به مخاطب القاء می کنه که تو برای در امان بودن چاره ای جز حجاب نداری...؛ انگار که حجاب داشتن کار سخت یا غیر قابل تحملیه و زنان و دختران به ناچار مجبور به رعایت اون هستند...! من کلا با جملاتی اینچنینی که میخوان دختران و زنان رو به این شکل آسیب پذیر معرفی کنند، شدیدا مشکل  دارم...؛ نه اینکه اینا عبارات نادرستی باشه...، من اصلا با درستی و نادرستیش کاری ندارم. این جور جملات معمولا به زنان و دختران (مخصوصا از نوع با عزت نفسش) بر می خوره؛ مخصوصا اگه یه مؤمن با حجاب این حرفا رو بشنوه خیلی براش سنگین و غیر قابل هضمه... (البته این فقط نظر منه که با توجه به مشاهداتم میگم- و منبع موثقی در کار نیست- شاید عده ای هم باشند که از این جور جملات خوششون بیاد). یک بار هم آقای پناهیان اشاره ای در رابطه با برخی از این عبارتها داشتند (با این مفهوم) که این عبارات در زمان خودش که مطرح می شد، بسیار خوب و کارا بود، اما الان شرایط جامعه و به تبع آن روحیات دختران تغییر کرده و این گونه جملات با همه درستی شان در برخی موارد کارگر نیستند. آن زمان تازه می خواستند مردم را به اهمیت حجاب واقف کنند و اطلاع رسانی های اولیه را در این زمینه انجام دهند. اما الان سطح اطلاعات و فهم عمومی مردم در زمینه حجاب بالاتر رفته و در واقع باید با توجه به زمان معاصر و نیازهای مخاطب فعلی، عبارات را به روز کرد.

در مورد محدودیت!!! بودن حجاب هم که دیگه اصلا حرفی برای گفتن نمی مونه؛ فکر نکنم تو این دوره زمونه دیگه کسی باشه که بگه حجاب محدودیته!!! چون این حرف همانقدر مسخره است که بگیم پوشیدن کفش در خیابان مانع راحتی پاست و محدودیت ایجاد می کنه!

 

2) به مردان رحم کنید....

این جمله، جمله نسبتا صحیحی است که البته سطحش یه کم پایینه، اما به هر حال یک واقعیته. لازم به ذکره که منظور از مردان در اینجا، مردانی هستند که از نظر ایمان در سطح بالایی نیستند، و در عین حال می خواهند مراحل انسانیت و معنویت را طی کنند.... مردان مؤمن واقعی که حسابشان جداست و مشمول این بحث نمی شوند؛ چرا که آنها به دلیل تقوای بسیار زیاد و جهاد با نفس، آسیب ناپذیر بوده و این مسائل برایشان کاملا حل شده است و مشکلی ندارند.... چرا که راه حل مقابله با این مسأله را به خوبی می دانند و در نتیجه اصلا به این بخش ربطی ندارند.

 

3) به خودتان رحم کنید

اگر سطح ایمان زنان و دختران مخاطب در حدّی باشد که سرنوشت معنوی خودشان تا حدی برایشان مهم باشد، می توان از حقایق تا اندازه ای سخن گفت  و از در دین و بیان واقعیتهای دنیا و آخرت وارد شد.... هیچ زیانی بدتر از لطمه ای نیست که شخص به حقیقت انسانیت خودش می زند ....

خدا زن رو اینطور آفریده که حقیقت انسانیتش با رعایت حجاب کامل میشه. خدا انسان رو آفریده، پس فقط خدا می تونه تعیین کنه که کی به چی نیاز داره.

 

4) حجاب دستور خداست

برای مومنان واقعی همین بس که به آنها خبر دهید که حجاب امر خداست و خدا اینطور دوست دارد و حجاب را واجب کرده؛ این دسته که جز به رضایت خدا خوشحال نمی شوند و جز به خشنودی خدا نمی اندیشند، بدون هیچ چون و چرایی حجاب را می پذیرند و به بهترین وجه ممکن عملی می کنند.

این گروه از سرِ ایمان حجاب رو رعایت می کنند و هیچ دلیل دیگه ای هم در کار نیست. هیچ کدام از دلایل بالا باعث نشده اینها تصمیم به محجبه بودن بگیرند؛ برای این گروه، حجاب داشتن امری بدیهی است و نیاز به فکر هم ندارد، چه برسد به بحث و استدلال.

اینان حجاب را قطعه ای از پازل انسانیت خود می دانند و با جان  و دل پذیرای آن هستند، قدرش رو می دونند و براشون طبیعی و بدیهیه که حجاب از مهمترین مسائل زندگیشون باشه، چون جزئی از وجود خودشونه.

 

در زندگی هر کسی نقاط اصلی معدود و نقاط فرعی زیادی وجود دارد. چشمت را روی نقاط اصلی ثابت نگه دار و به ویژه سر پیچها و در بالا و پایین زندگی چشم از آنها بر ندار. مهم نیست که موارد فرعی چگونه بگذرند؛ با محوریت اصلی ها زندگی کن. خوشا به حال آنها که فرعیات را اصلا نمی بینند.

پ.ن.1. البته شرط اول، تشخیص و انتخاب صحیح نقاط اصلی و فرعی است.

پ.ن.2. بیشترین ظلم را در زندگی به خودش کسی کرد که برای بهترین بودن توانایی داشت و نکرد....

کاش...

فقط کاش...

چقدر دلم میخواد همه زندگیم به ... توی یه ... بگذره، از صبح تا شب و از شب تا صبح؛ به معنی واقعی. مثل خیلی ها که دارند این کارو می کنند. من اصلا برای همین ساخته شدم، هر کس باید نقش خودش رو تو این جهان بشناسه، و من مطمئنم که برای این ساخته شدم. البته اینم بگم که انسان در حالت کلی دو بعد داره.... و منظور من در اینجا فقط یکی از اون ابعاده.

این همه ی زندگی منه (بحث در چارچوب همون یه بُعده ها). کاش هیچ وقت بِینش فاصله نمی افتاد تا اون جوّ خاص، تا حالا ثابت بمونه. مثل همه اونایی که اونا هم از اول تو این جو بودند، و تا حالا جوشون حفظ شده.

خنده داره (از نوع تلخش) که انسان بدونه همه زندگیش، و راحتیش تو زندگی به چی بستگی داره، اما برای به دست آوردنش خودش رو به آب و آتیش نزنه. اصلا چطور می تونه خودش رو با مسائل فرعی مشغول کنه؟! رو همین حساب منم اعتراف می کنم که مدتهاست از زندگی دورم و به سختی نفس می کشم.

مسأله اینجاست که تو بعضی مسائل وقتی از اول یه اشتباهی می کنی، تا آخر عمرت باید به نوعی تو همون مسیر ادامه بدی و دیگه امکان مانور دادن زیاد برات نیست. اینجاست که باید گفت: کاش زمان به عقب برمی گشت....

خلاصه اینکه من فقط با همون جوّ خاصه که خودم هستم و اصلا تصور دیگه ای از من- نه فقط برای خودم، بلکه همه من رو اینجوری می شناسند- وجود نداره. یعنی من تو دوراهی "یا نابودی، یا اون جوّ خاص" گیر کردم. مشکل هم فقط اینه که من عادت نداشتم و ندارم که بین روال عادی زندگیم تو چیزی که زندگیم بهش بسته است، فاصله بیفته. همه اش با یه اشتباه شروع شد...، فقط باید سرپیچ، هدف رو محکم می چسبیدم.... حالا هم چاره ای نیست جز اینکه به هر زوری شده، برگردم تو دنیای خاص خودم؛ به هر حال این یه واقعیته که: "یک لحظه موفقیت، بهای سالها شکست رو می پردازه".

پ.ن.١. خیلی وقته که میخوام چنین مطلبی رو بنویسم، اما وبلاگ من که جای این جور نوشتن ها نیست که.... این روزها اونقدر وبلاگ های بیخود که از پوچیات یا روزانه های زندگی می نویسند خوندم که منم ناخودآگاه دارم این کارو می کنم. دلیلش هم اینه که با اینکه با این جور افراد هیییییچ سنخیتی ندارم و از همه چیزشون بدم میاد، اما یه نکته مثبت دارند که باعث میشه حتی از خیلی از به ظاهر دُرُستها وضعشون (فقط در برخی موارد) بهتر باشه ( و منم فقط به همین یه دلیل به وبلاگشون سر زدم)، و اون اینه که برای هدفشون ارزش قائلند و اونقدر از راه درستش تلاش می کنند و از امکانات و نعمتهای خدادادیشون استفاده می کنند تا بهش برسند. براشون بدیهیه که باید به هدفشون برسند، واقع بین هستند و عملا و با در نظر گرفتن واقعیتها تلاش می کنند. به طوری که همه فکرشون رو هدفشون پر می کنه و بعد هم نتیجه تلاشهاشون رو می گیرند و از اون نظر خاص خوشبخت میشند.

پ.ن.٢. چند تا جمله که در جای خودشون جالبند:

- پیچ جاده، آخر جاده نیست، مگر اینکه تو نپیچی

- در دیاری که در او نیست کسی یار کسی     کاش یا رب که نیفتد به کسی کار کسی (شهریار)

- تا که بودیم و نبودیم کسی           کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتیم، همه یار شدند             خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آئینه بدانیم چو هست              نه در آن وقت که افتاد  شکست