هر کی به هر جا رسید، (حتی اونایی که ازشون انتظار نمیرفت انقدر بتونند به جایی برسند..) به دلیل توجه به خودش رسید.. (یعنی خدا به این دلیل میرسوندش..)
میگفت:
تو هر چی از زندگی از اوج ایده آلم جدا موندم، فقط به خاطر فکر نکردن به "خودم" بود..
گفتم:
برعکس خیلی ها که خودخواهند.. چقدر تفاوت..
بهش گفتم..:
تو مشکلت فقط اینه که به جای اینکه کلّ زندگیت رو از منابع اصیل و سرچشمه های مربوطه پر کنی، مدام میخوای از دیگران (انسان های قابل قبول) تحلیل مسأله رو بشنوی..خب معلومه اینطوری همیشه ناراحتی (و حرص میخوری) و هیچ وقت سر جات قرار نمیگیری..
در حالیکه قبلاً خودت، بی توجه به حرف دیگران، زندگیت پر از پرداختن به سرچشمه ها و منابع اصیل در دو مورد مهمّ مد نظرت بود..
تو زندگیت قبلاً، فقط بر اساس تشخیص های خودت بود، و حتی حرف خوب های معمولی رو هم قبول نداشتی و نگاهت به فهم کامل تر و درست خودت بود که از سرچشمه منشأ میگرفت.. خودت انقدر تو مسیر بودی که درست و غلط اصیل رو تشخیص بدی و با سرمنشأ مسأله فقط کار داشته باشی..
که این لازمه اش این بود که زندگی روزمره ت رو با اصل مسأله پر کرده باشی و به اندازه کافی توش پیش رفته باشی..
گفت..:
آره، درسته، من خیلی وقته که با اصل، 24 ساعت زندگیمو پر نکردم.. خودم حوصله نداشتم سر اصل و منشأ ماجرا و زندگی درستم برم، راه میونبر رو انتخاب کردم که برم از سایر خوب های معمولی جوّ درست رو بگیرم.. درسته.. من قبلاً انقدر به اصل میپرداختم که فقط نظر خودم رو از بین معمولی ها قبول داشتم..
** بعضی از خوانندگان اینجا فکر میکنند که مطالبی که با کلمات "گفت" و "گفتم" و.. مینویسم، تجربیات خودمه!.. این مطالب در واقع شامل درس ها و نکاتیه که از زندگی خیلی ها قابل برداشته و برای خودم و دیگرانی که اینجا رو میخونند، میتونه مفید باشه..
یه نفرو میشناسم (که البته نماینده خیلی هاست..) که اولش مثل خیلی های دیگه سرگردون بود..
انسان باید دائماً خیلی درست یا حداقل نسبتاً درست زندگی کرده باشه تا بدونه تو زندگی داره چی کار میکنه و زندگیش رو به جلو و پیشرفت باشه.. (که البته خیلی کار سختی هم نیست این زندگی درست، فقط از اول باید مواظب بود..)
در واقع یه اشتباه باعث شده بود که از مسیر درست فاصله بگیره و احساس کنه که سطحش به اندازه انتظارش از خودش بالا نیست و..
با اینکه صبح و شب درس میخوند و در تلاش کم نمیگذاشت، اما مسلماً وقتی بخش عمده ای از مسیر اشتباه باشه، قوانین آفرینش انگار اینطوریه که اون کار به سرانجام نمیرسه و حتی باید دوباره کاری بشه.. چون فقط کاری به نتیجه میرسه که انسان وقتی انجامش میده که با تمام وجود (حداقل در حد توان و اطلاعات) تو مسیر درسته..
اولین کاری که کرد، این بود که خییییلی دعا کرد و از خدا کمک خواست. مناجات ها و درد دل هاش با خدا حقیقی تر میشد و در راستای یافتن راه حل مشکلش بود.. و البته که خدا کمک میکنه..
بعدش به هدف علمی اولیه ش رسید (که مدتها براش 24 ساعته تلاش کرده بود و در حد خودش کم نگذاشته بود). و همینکه وارد این وادی از مسیر علمیش شد، یهو احساس کرد سطحش داره به زور بالا میره.. (خیلی ها رو میشناسم که اینطوری خدا سطحشون رو یهو بالا کشیده..)، احساس میکرد که توفیق اجباری نصیبش شده و بین افرادی گیر کرده که دارند زیادی تحویلش میگیرند و در سطح بالایی باهاش رفتار میکنند.. که خب اون نه آمادگیش رو داشت و نه توانش رو در خودش میدید که دائماً انقدر سطح بالا رفتار کنه.. اما با خوشحالی زیرپوستی و تلاش روئین مجبور شد خودش رو در همون سطح بالا تنظیم کنه و وفق بده.. با انگیزه ای که از بودن توی جمع رقبا به دست آورده بود، عزمش رو جزم کرد که از هر کار دیگه ای تو زندگی نرمالش بزنه و وقت و انرژیش رو بدون ثانیه ای تلف شدن روی ارتقاء خودش برای بهترین بودن در اون جمع بذاره، چه به لحاظ درسی و چه ابعاد سطح بالای شخصیتی..
کم کم وارد وادی رقابت درسی شد.. که خب در این وادی، فرد در سطح بالایی از آمادگی برای یک زندگی درست و دوری از اشتباهاتش قرار میگیره.. اولش فکر میکرد که موقتاً مجبوره اون مسیر اشتباه رو کنار بذاره.. اما این مراحل رقابتی ادامه داشت (در واقع توفیق اجباری ای که خدا نصیبش کرده بود..) و مجبور بود همینطور پشت سر هم، نه فقط پرداختن به اون مسیر اشتباه رو به تعویق بندازه، بلکه کل زندگی نزمالش رو هم کنار گذاشته بود تا در اطلاع ثانوی بهش برسه..
خب این مراحل رقابتی و توفیق اجباری اونقدر طول کشید که کم کم از اون اشباه بدش اومد.. (مداومت واقعاً چیز مهمیه..) و نقطه عطف زندگیش کلید خورد.. وقتی اون مراحل رقابتی از اوج خودش خارج شد و یه کم کار برای پرداختن به زندگی معمولیش راحت تر شد، متوجه شد که دیگه اصلاً علاقه ای به اون سبک زندگی قبلی نداره (حتی کارهایی مثل تفریحات معمولی یا وقت گذروندن با دوستان و..). در پایان این دوران، سطحش بالاتر رفته بود و دیگه خودش رو تقریباً همتای اون گروه میدید.. در واقع به آرزوش رسیده بود که به لحاظ اونچه افتخارآمیز مینامید، سطحش و شخصیتش بالا رفته باشه.. به لخاظ درسی هم که دیگه تقریباً راحت تر به نتایج دلخواهش میرسید و خوب درس خوندن براش عادی شد و دیگه حالت عقده نداشت که جزو خوبهای علمی باشه (در حدّ خودش..)
بعدش بیشتر به سمت خدا کشیده شد و براش مهم بود که حالا که اهداف درسی و شخصیتیش تقریباً مطابق دلخواهشه، به لحاظ ایمانی هم چیزی از دیگران کم نداشته باشه.. شروع کرد به بیشتر قرآن خوندن (که البته این کار رو از مراحل قبلی هم استارتش رو زده بود..) و کم کم متوجه شد که دیگه اصلاً از یه سری اشتباهات خوشش نمیاد!.. بدون اینکه بدونه اون کار خیلی اشتباهه یا قصد ترکش رو داشته باشه.. فقط مداومت به خوبی ها انقدر روش تأثیر گذاشت که دیگه ناخودخواسته از خیلی از بدی ها بدش میومد..
البته این رو هم بگم که این طرف، یه ویژگی داشت و اون اینکه وقتی یه چیزی رو به عنوان یک "خوبی" میفهمید، دیگه حتی الامکان ترکش نمیکرد و عمداً اون کار رو کنار نمیذاشت.. یعنی اهل به سود خودش رفتار کردن بود و هر چقدر از منافع خودش میدونست، دیگه ولش نمیکرد (یا اگر موقتاً تغییر سبک زندگی میداد، متناسب با سودی بود که مد نظرش بود؛ حالا درست یا غلط، تلاشش سود رسوندن به خودش بود و در این زمینه کم نمیذاشت..)
بعدش هم کم کم باز هم به لحاظ شخصیتی رشد کرد تا حسابی همسطح درست حسابی های جامعه شد.. بعد هم دیگه افتاد رو دور زندگی درستی که با سودهای ناخواسته همراهه.. همون نوع زندگی ای که انسان های درست و در مسیر که از اول سطح بالا آفریده شده اند دارند.. یعنی بدون اینکه خودش برنامه ریزی کنه، براش خیرهایی پیش میومد که یک زمانی، آرزوش بود و نمیدونست چطور حتی به یکی از این موارد برسه..
اینطوری بود که از هیچ به همه چیز رسید و ما شاء ا... همچنان در حال پیشرفته..
اینو مقایسه کنید با اون افرادی که از اول خاص آفریده شده اند و همه نوع سرمایه وجودی رو داشته و دارند، اما با عدم تمرکز روی به سود خودشون رفتار کردن و ول کردن خودشون بدون برنامه مشخص و هوشمندانه، همه چیزشون رو از دست دادند.. طوریکه از اول تو این وادی بودند که بدون تلاش، به خیلی خیرها و خوشبختی ها سوق داده میشدند، اما با گذر زمان (و مداومت به دور بودن از مسیر دقیق و درست اصلی و دور بودن از سودرسانی شخصی) به اون نقطه ای رسیدند که دیگه براشون حتی یک مورد از آرزوهاشون دور از دسترسه یا با سرعت و راحتی همراه نیست..
در واقع اینها باید همین زمان حال رو دریابند و غرق خیرهای موجود در زمان حال بشن و مسیر درستی که میشناسند رو به دور از ناخالصی ها ادامه بدهند تا با گذر زمان و مداومت به مسیر منتخب، مجدداً به زندگی نرمال و سطح بالای خودشون برگردند..
در واقع، هر گام از این مسیر مداومت، مثل پارو زدنه.. اینها پیشروی مسیرشون دچار اشکال یا کُند شده چون پارو نمیزنند، و انتظار دارند به ساحل برسند!.. خب اگه دوست داری سریع تر برسی، سریع و بیوقفه و البته با سرخوشی و لذت، پارو بزن..
هر سری میرم دانشگاه تهران، گذر زمان و بزرگ شدن رو حس میکنم.. همه دانشجوهای دانشگاه تهران رو شکل بچه میبینم.. و میگم خوش به حالشون، چقدر هنوز بچه ند.. و یاد فاز خودم توی دوران دانشجویی و سبک زندگی و حال و هوای دانشگاه تهرانی میفتم.. سبک زندگی متفاوت, جالب و خوبی بود.. اما مهمتر از اون، سریع و هوشمندانه به ته خط رسیدنه.. زودتر به آخرش رسیدن مهمه..
چند وقت پیش تو خیلی از سایتهای اینترنتی یه مطلبی گذاشته شده بود که رتبه بندی کشورهای جهان رو بر اساس هوش ملتها نشون میداد.. و بر این اساس، بعضی (از ایرانی ها!) میخوان نتیجه بگیرند که ایرانی ها باهوش ترین مردم جهان نیستند!! حالا من نمیگم که ایرانی ها باهوش ترینِ مطلق در جهان هستند، اما مسلما از جمله باهوش ترین ها در جهان هستند..
این رتبه بندی هم مثل خیلی رتبه بندی های دیگه (حداقل باید بگیم که) قابل اعتماد نیست، چرا که شامل معیارهای ناقص و حداقلی (و نه کلی و فراگیر) برای سنجش هوش مردم است..
به علاوه اینکه این رتبه بندی اصلا میزان آی کیو و امثال اون رو اندازه نگرفته و بهره هوشی رو مستقیما لحاظ نکرده، بلکه یک سری معیارهای نامناسب و ناکافی رو معیار قرار داده..
نظرات بعضی ها هم در سایت تابناک، تا حدی درست و قابل تأمل بود.
یکی گفته بود:
مهم اینه که رئیس ناسا ایرانیه و ۴۵ درصد از ناسا رو ایرانی ها تشکیل دادن و جالبه بدونید که در ایران، از کل دانشمند های حاضر فقط ۵ درصد در ایران هستند و ۹۵ درصد از دانشمندان ایران در آمریکا هستند. حتی ۶۹ درصد از جراحان و پروفسور ها هم در امریکا زندگی میکنن پس باید بدونید ایران قطعا باهوش ترین کشور جهان است. میانگین ای کیو امریکا ۸۲ است.اما میانگین ای کیو ایرانی ها ۱۲۵ حالا خودتون برید مقایسه کنید.
خب این بدیهیه که خیلی افتخارات علمی در بعضی کشورهای جهان رو ایرانی ها کسب کردند، منتها به اسم اون کشور..
دیگه بیشتر توضیح نمیدم که ایران با سایر کشورها قابل مقایسه نیست و هیچ وقت هیچ نظرسنجی از طرف اون کشورها نمیتونه واقعیت ایران رو نشون بده..
کامنت فرد دیگه ای هم مضمونش این بود:
معیارهای ارزیابی هوش کشورها شاید باتوجه به منافع خودشون تعیین شده باشه.. چرا که تعیین هوش فردی و جمعی جوامع شاخص های دیگری هم داره..
و یکی دیگه هم چیزی با این مضمون گفته:
از جمله معیارهای مورد استفاده، برنده شدن جایزه نوبله که برای ایران نمیتونه باشه (به دلایلی..). پس تعجبی نداره که چنین نتایجی به دست بیاد.. و گرنه همه میدونن ایرانیا چقدر درک و شعور بالایی دارند.
این کامنتها رو بازگو کردم چون تا حدی درست میگن.. همونطور که گفتم معیارها ناقصه و خیلی توضیحات دیگه که نمیخوام واردش بشم.. واقعا تعجب داره که کسی چنین رتبه بندی های اشتباهی راجع به ایران رو باور کنه..!
و کلا صرفنظر از هوش ایرانی ها (که خیلی بالاست..)، ایرانیها "رشدیافته ترین" مردم جهان هستند.. که حالا توضیحش بماند..
بر خلاف اون چیزی که رو زبون یه عده ای افتاده و جاهای مختلف به شکل علمی! بحث میشه، کل نگری مخصوص مؤنث ها و جزء نگری مخصوص مذکرهاست..
این منابع مذکور مثالهایی رو برای اثبات حرفشون مطرح میکنند که به شدت عامیانه و دور از منطق و تجربه صحیحه.
اتفاقا برعکس، زنان کل نگرند و مذکرها جزء نگر.. و برای همین هم مذکرها به تحلیل جزئی همه چیز (از تحلیل جزئی مباحث مختلف اجتماعی، فرهنگی و سیاسی تا بررسی جزئیات وسائل فیزیکی و باز و بسته کردن سیم پیچ ها و امثال اون) علاقه مندند.. در حالیکه مؤنث ها فقط با کلیت ماجرا و کاربرد و فوائد و مضرات کلی مسأله مورد نظر کار دارند و به همه مسائل کلی نگاه میکنند و اصلا برای توجه به جزئیات آفریده نشده اند..
مثالهایی که منابع مذکور برای مؤنث ها ذکر میکنند، مربوط به جزء نگری نیست. بلکه دقت و ظرافت مؤنث ها رو میتونه برسونه، هر چند که خیلی از مؤنث ها ویژگی های مورد مثال رو ندارند.. در واقع، وقتی صحبت از اثبات چیزی میشه، باید از انسان های نرمال صحبت بشه (نه خیلی بالا و نه خیلی پایین)، و یک مؤنث نرمال (نه خیلی سطح پایین)، هیچ توجهی به جزئیات نداره.. در حالیکه مذکرها فقطططط با جزئیات کار دارند..
مسلمه که اگر شما افرادی که به لحاظ انسانیت و.. سطحشون پایینه و خیلی نرمال نیست رو در نظر بگیرید، به همین نتایج برعکس هم خواهید رسید..
فرض غلط نتیجه غلط هم به دنبال داره..