خط هدف

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد....

خط هدف

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد....

در روش و سبک زندگی، (به شرط داشتن پایه های مهم و اولیه،) دیگه هیچی به اندازه این مهم نیست که انسان:

بر اساس لذت (های ارزشمند و سودمند خودش) زندگیش رو تعریف کرده باشه..

اهدافش رو بر مبنای علاقه ش تنظیم کرده باشه..

هیجان و اشتیاق همه زندگیش رو پر کرده باشه..

و شاد و سرحال و شاکرانه زندگی کرده باشه..

 

* البته تشخیص لذت های درست و سودمند زندگی مهمه.. و اگر کسی درست تشخیص نده دیگه موضوع بحث ما نیست..

 

واقعا که به "خود" فکر و توجه کردن همه چیزه..

 

چه بسیار افرادی که هیچ بودند و با توجه مداوم به خود و اصول و قوانین گذاشتن برای شناخت و ارتقاء خود واقعیشون به جایی رسیدند که هیچ ربطی به نسخه قبلیشون نداشت و تصورش رو هم نمیشد کرد..

 

می‌گفت :

من تازگی ها متوجه شدم که از رنگ روشن خوشم میاد.. اگر دکور خونه است که ترجیحا سفید، با دیوارهای شیشه ای..  و اگر چیزهای دیگه است، صورتی کم‌رنگ، سبز کم‌رنگ، زرد کم‌رنگ، یا آبی کمرنگ.

می‌گفت..:

در حال حاضر تو یه شرایطی ام به لحاظ روحی که از زندگی تو خونه های دنج و دلباز خوشم میاد.. یعنی هم تا حد اندکی گرم و نرم باشه، و هم دلباز با پنجره های بزرگ باشه و اینکه طبقه دوم تا چهارم باشه و نماش یه طوری باشه که بشه انسان ها و رفت و آمدها رو دید.. و اگه نمای فضای سبز هم کنارش باشه که دیگه عالیه..

می‌گفت..:

کلا همزمان دنج و دلباز بودن مهمترین معیارمه برای خونه انتخاب کردن.. و البته وسایل خونه هم نباید خیلی زیاد باشه..، فقط وسایل ضروری.. و البته تا حدی هم شیک و مرتب باشه.. اما نه زرق و برق دار.. خونه بزرگ هم خوشم نمیاد.. اما خیلی کوچیک هم خوشم نمیاد فعلا ..  تا جایی که جای کافی برای حرکت موجود باشه..

گفتم :

امر دیگه ای باشه..؟ :) 

بعد ادامه دادم..: خیلی خوبه.. اما میدونی که انسان هر چی سطحش بالاتر میره، خونه رو کوچیک تر و حتی با سقف کوتاه تر میپسنده.. چون همه این دلباز بودن و روشن دیدن و حس خوب داشتن از درونش نشأت می‌گیره.. و دیگه نیاز به عوامل مادی بیرونیش نداره.. 

گفت:

بله، اما من به لحاظ روحی و حالات درونی، در حال حاضر تو این سطحم و این نوع محیط ها با روحیات و خود واقعی من منطبقه.. این سبک خونه به نفعمه فعلا .. کلا این چیزها به اندازه ای برام خوشاینده که بازتاب خود واقعیم باشه و برای تعدیل روحیات درونی و پیشروی در مسیرم کمک کننده باشه..

گفتم:

آره، میفهمم چی میگی.. اما واقعیت اینه که هیچ کدوم از این مسائل، به خودی خود مهم نیست.. بلکه حس راحتی و آرامش واقعیه که مهمه.. واقعیت اینه که انسان راحتی میخواد.. (در واقع یک راحتی ابتدایی رو به عنوان زیربنای زندگی طبیعی و بستر دوندگی و رشدش میخواد..)، که اون هم فقط از راهش به دست میاد..

 

با حسرت و ناراحتی می‌گفت:

دیگه هیچی درست نمیشه.. اگر اشتباهی کردی و سریع برنگشتی، بلکه سالها و سالها طولش دادی و ناز کردی و..، دیگه به این راحتی نیست که هر وقت خوشت بیاد برگردی.. دیگه فرصت‌های عمر از دست رفت، برای اون همه دستاوردها دیگه الان دیر شده..

گفتم :

چرا، برمی‌گرده، زمان با وجود اهمیت بسیار زیادش انقدر موضوعیت نداره که اتفاقات درونی انسان اهمیت داره و سرعت می‌بخشه به روند جبران و پیشرفت.. 

گفت:

ببین، نظم چیز مهمیه در زندگی.. و دیگه بعد از این همه سال، اصلا شرایطی نیست که برام خیلی مهم باشه و من بخوام زندگیم رو بر اساس اون نظم بدم.. یک عامل پیش برنده لازمه.. 

به علاوه اینکه انسان وقتی بزرگ میشه، دیگه همه چیز براش آماده نیست و باید برای حواشی زندگی هم دوندگی کنه.. و این، پرداختن به اصل پیش‌برنده زندگی رو از تمرکز 100درصد درمیاره.. مگر اینکه خودت انقدر انگیزه و نشاط داشته باشی که زندگیت رو حول اون کار اصلی پیش برنده در جهت اهداف درونیت مدیریت کنی..

گفتم:

خب نشاط داشته باش :) 

گفت:

نشاط دارم، اما وقتی اشتباهات رو طول دادی و اراده نکردی سریع به مسیر دلخواهت برگردی، در لایه های زیرینش وارد میشی و دیگه اسیر پیامدهای اشتباهات میشی.. و حتی با اینکه راه رو بلدی، انقدر سرراست نیست برگشت به مسیر طبیعی و دلخواه زندگیت که قبلا داشتی و الان باید به جایی رسیده بود..

 

دیگه نمیدونستم چی بهش بگم.. فقط گفتم:

بالاخره اگر انسان همه چیزی که بلده رو به کار بگیره، حتی ذره ذره هم که شده رو به پیشرفت قرار میگیره و ان شاء ا... دوباره شرایط به دلخواهت برمیگرده و پات روی مسیر اصلیت قرار میگیره.. 

گفت:

من همین الان میخوام. به اندازه کافی دیر شده.. هر بدبختی تو مسیر خوشبختی من قرار گرفته تو این سالها،  من فقط با زندگی طبیعی میتونستم الان سر جام باشم..

گفتم:

ان شاء ا... درست میشه و سر جات قرار میگیری.. بالاخره تو اگه خاص بودی الان هم باید از همه خاص تر باشی.. خودشناسی مهمترین مسأله است.. به خودت و قابلیت هات فکر کن و فقط برو جلو.. 

 

بعضی کارشناسان مذکر، اطلاعی از توانایی استدلال و تحلیل مسائل توسط مؤنث ها ندارند..

استدلال مؤنث بر اساس اصل و حقیقت هر چیزی و باطن آن است.. در واقع مؤنث در استدلالات خود، نکاتی را بر زبان می آورد که مذکر، اصلاً توانایی درک، بیان و حتی فکر کردن به آن را ندارد.. مذکر کلا از درک و بیان اصل و حقیقت (در یک سری مسائل) ناتوان است، و در عوض، در رابطه با یک سری اطلاعات جانبی و حاشیه ای مرتبط، به تحلیل جزئیات می پردازد.

استدلال مؤنث، بر اساس کل نگری و باطن بینی است.. در حالیکه استدلال مذکر بر اساس جزءنگری و تحلیل جزئیات در فرعیات و حواشیِ اصل مسأله است..

به علاوه اینکه مؤنث، به دلیل کل نگری و باطن بینی، توان خلاصه کردن اصل مطلب در یک یا دو جمله را دارد و به اصطلاح، to the point صحبت میکند.. و مذکر فقط وقتی که به سطوح بالای انسانی برسد، چنین توانی را پیدا خواهد کرد و آن وقت در اصل و باطن مسائل، بیش از ظاهر و فرعیات و حواشی، سِیر خواهد کرد..

کلا هر ویژگی مهمی، شکل باطنی و اصلش برای مؤنث است.. و مذکر، در رابطه با شکل ظاهری و فرعی اش حرفی برای گفتن دارد.. 

 

دلیل این برداشتِ اشتباه این قبیل کارشناسانِ مذکر این است که مؤنث، موجودی باطنی و مسائل مربوط به او، اغلب پنهان و غیبی است.. مؤنث به طی مسیر باطنی و درونی خود تمایل دارد و تا وقتی به لحاظ انسانی ضرورتی پیدا نکند، به بیان مسائل در ظاهر نمیپردازد.. چون که اصل را دارد و نیازی به ظاهر ساختن دانسته ها نیست.. اما مذکر، همه چیزش ظاهر است..  و این ویژگی، کارشناسان مذکر را به اشتباه می اندازد.. چون که از دید مذکر، هر چیزی که در ظاهر دیده نمیشود، وجود ندارد.. (البته نه به لحاظ انسانی، فقط از بُعد جنسیتی و قبل از رسیدن به مراحل بسیار بالای انسانی اینطور هستند..)

 

این نکته را هم باید در نظر داشته باشید که منظور از مؤنث، نسخه نرمال مسأله است که از سطح انسانیت خودش خیلی کم نکرده باشد. نه اینکه یک مؤنث سطح پایین به لحاظ انسانیت را در نظر بگیرید و نتیجه گیری کنید..

 

محض اطلاع مذکرهایی که همیشه راجع به مؤنث ها در اشتباه هستند، باید بگوییم که:

همه ویژگی های مهم انسانی، در هر دو جنسیت هست.. اما در مؤنث شکل اصلی و شبه انسانی، و در مذکر، شکل ابزاری آن وجود دارد.. 

نکته دیگر اینکه مذکر باید رشد کند (از طریق انجام امور خدماتی..) تا به آنچه مؤنث ابتدا به ساکن داراست، برسد..

 

مذکر وقتی سطح انسانیت و عقل و فهمش بالا میرود، تازه توانایی درک و بیان مطالب و استدلال به شیوه مؤنث را پیدا میکند..

 

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

هر چند تقسیم بندی جنسیتی به لحاظ فیزیکی خیلی کار درستیه و نشونه تمدن و پیشرفت و عقلانیت و انسانیته..، اما تقسیم بندی جنسیتی به لحاظ سایر مسائل رو اصلاً نمیپسندم.. البته یه سری مسائل حداقلی و مشخص هست که معلومه مربوط به جنسیت خاصیه.. مثلا حجاب و بچه بزرگ کردن مربوط به مؤنثه دیگه.. یا کارهای کارگری مانند که مربوط به جابه جایی یه سری وسایل باشه رو باید مذکر انجام بده و برای مؤنث کسر شأنه در حالت کلی.. اما منظورم این چیزها نیست..

غیر از این امور حداقلی و مشخص که اشاره شد، تقسیم بندی جنسیتی در هر مورد دیگه ای اشتباهه.. البته گاهی بزرگان و افرادی که از آستانه بالایی از انسانیت بالاتر رفته اند هم اشاره ای به جنسیت خاصی دارند که نباید اون موارد رو با اونچه انسان‌های معمولی مبگن قاطی کرد. چون اون بزرگان به جزییاتی از آفرینش اشاره دارند و به دلیل خاصی، به اون نکته اشاره میکنند و منطورشون، اصلا ارتباطی با اونچه که سایر انسان‌ها از مسأله درک می‌کنند، نداره.. کلا بحث ما راجع به عموم انسان‌هاست و نه انسان‌های بسیار سطح بالا که در هر دوره ای انگشت شمارند یا تعدادشون نهایتا از 5 درصد هر جامعه ای تجاوز نمیکنه.. 

 

با مقدمه فوق الذکر، باید بگم که تقسیم بندی جنسیتی و تأکید روی یک جنسیت خاص، چیزیه که مورد علاقه و تأکید مذکرهاست.. مؤنث اصلا تقسیم بندی جنسیتی به ذهنش خطور هم نمیکنه.. چون خودش یه موجود جامع و کامل نسبیه و همه امور (حداقل 99 درصد امور) جهان رو میتونه به تنهایی انجام بده.. پس تفاوتی نمیبینه و براش معنی نداره که تأکید روی جنسیت داشته باشه.. اما مذکر، به دلیل خلأهایی که داره و اینکه فقط برای یک سری امور خاص ظاهری و ابزاری ساخته شده، دوست داره فکر کنه (و در واقع فهمش در این حده) که همونطور که خودش مثلا برای 50 درصد امور ساخته شده و فقط بعضی کارها یا ویژگیها رو میتونه به خودش نسبت بده، مونث هم مثل خودش برای بخشی از امور ساخته شده! و میاد فقط یه سری امور و ویژگی‌هایی که ربطی به خودش نداره رو به مؤنث اختصاص میده و اگه کسی بیاد بگه که این موردی که تو داری، مؤنث اصلش رو داره و تو حالت بدلی و ابزاری مسأله رو داری، تازه بهش برمیخوره و به زور قبول میکنه!.. در حالیکه اگه دقت کنید، میبینید که این تقسیم بندی جنسیتی هم اغلب به مؤنث ها برمیخوره.. و فوری میگن که فلان مسأله، مخصوص مذکر نیست، بلکه ما هم هستم..! و مذکرها تعجب میکنن و فکر میکنن که حالا مونثه جوگیر شده که داره اینجوری حرف میزنه.. و جالب اینجاست که مذکر به این ظاهرببنی و جزءنگری خودش که باعث فهم کم و عدم اطلاعش از یه سری مسائل باطنی هست هم تأکید شدیدی داره و حاضر نیست کوتاه بیاد.. در واقع دلیل اصلیش اینه که توی محیط جامعه، میدون رو از حریف خالی میبینه، چون مؤنث توی جامعه صحبت نمیکنه و صداش شنیده نمیشه، و به طور گسترده، تریبونی برای خودش نمیگیره (چه در قالب سخنرانی و چه کتاب نوشتن).. در واقع خودش نمیخواد که ظاهر و پررنگ بشه.. که درستش هم چه بسا اغلب همین باشه.. اما پیامدش اینه که مذکر هیچ وقت متوجه اصل مسأله که مؤنث ها خیلی مسائل رو بهتر بلدند، نمیشه و در نفهمی خودش باقی میمونه.. و نتیجه ش، همونطور که هست، این میشه که مذکرها توی جامعه میبُرند و میدوزند و.. درحالیکه اگر چند تا مؤنث تو جامعه ترببونی گرفته بودند و مسائل رو تحلیل میکردند، فوری مذکر دوزاریش میفتاد که یه عده از خودش بیشتر بلدند و فکر خودش اصلا به یه سری جاها نمیرسه و حالا حالاها باید یاد بگیره.. اون وقت بود که مذکرها سر جاشون مینشستند و میدون رو تا حد زیادی خالی میکردند و دیگه راجع به مسائل باطنی و در رأسش مسایل مربوط به جنسیت ها و مؤنث ها انقدر قاطعانه نظر نمیدادند و خالی از فهم بودن خودشون رو مپذیرفتند.. 

(کلا اگه مؤنث در جامعه بخواد وارد شه، از جمله مهمترین کارهاش همین روشنگری و مدیریت امور هست..)

خلاصه اینکه این به نفع مذکره و در سطح فهمشه و اینطوری آفریده شده که تقسیم بندی جنسیتی داشته باشه.. حالا شاید چون خودش رو مخصوص یه سری امور میبینه و دوست داره فکر کنه که مؤنث هم مثل خودشه، و یا اینکه به دلیل یه سری کمبود ها و یا به دلیل سِرّ و پنهانی و رازآلود بودن موجودی مثل مؤنث به این نتیجه میرسه.. اما مؤنث ها خود به خود ابنطور نیستند و بلکه نقسیم بندی جنسیتی براشون خیلی غیر قابل درک و رومخه.. چون خودشون موجودات جامع نسبی هستند و معنی نداره که تقسیمی راجع بهشون وجود داشته باشه.. اگه مؤنث یه سری امور رو انجام نمیده، لابد به دلایلی کسر شأن خودش دونسته و با اینکه میتونسته عالی انجامش بده، کنار کشیده و جا برای مذکرها باز شده.. اما تقسیمی از اول نبوده و پیش فرض و تقسیم بندی معنی نداره برای مؤنث.. مگر مونثی که توسط مذکری شستشوی مغزی داده شده باشه..

کلا مؤنث ها به دلیل باطن بینی و کل نگری و اینکه خودشون اون بخش رازآلود و پنهان ماجرا هستند، درک بهتری از مسائل باطنی دارند و بهتر و سریع تر و بدون مانع به اصل هر چیزی میرسند.. مذکر درگیر یه سری حواشی و اطلاعات و تحلیلهای جانبیه همیشه (که خودش هم دوست داره و افتخار میدون برای خودش و احساس بلد بودن بهش دست میده..!) که در کنار ظاهربینی و جزءنگری، از سرعتش برای رسیدن به اصل مسأله کم میکنه.. (که البته از طریق انجام خدمات ابزاری، این ضعف رو جبران مبکته، اما مسأله اینجاست که چون فقط صدای خودش تو جامعه شنیده میشه، فکر میکنه که خودش در موضع درسته.. آن کس که نداند و نداند که نداند.. که البته خوش به حالشه و همینکه از درست تر فهمیدن مؤنثها اطلاع نداره، باعث خودباوری و خوشحالیش راجع به خودش میشه.. و این مؤنث ها هستند که حرص میخورند.. یه نظرسنجی از جامعه میتونه اینو به راحتی نشون بده.. (البته اینا رو کلی میگم، وگرنه کسی که تو اوج مسیر انسانیتش و موفقیت های شخصیشه، اصلا به این حواشی بها نمیده و کار خودش رو میکنه).. خود مذکر تحمل نداره یک ثانیه از حقایقی که توسط مؤنث خلاف نظر ظاهربینانه خودشه گفته میشه رو بشنوه و فوری اعتراض میکنه.، اما مؤنث سالهاست که تحمل میکنه و چیزی هم نمیگه (که البته به شکل مشکلات خانوادگی و ناهنجاری های اجتماعی و .. خودش رو نشون میده..)

کلا میخوام بگم که درسته که زوایای دید جنسیتها 180 درجه برعکس همه و 100درصد تفاوت داره، اما اون که درست تر میبینه و to the point تحلیل میکنه و به جای پرداختن به حواشی، به اصل پشت پرده مسأله اشاره میکنه، مؤنثه.. نظر مونث و مذکر (حتی اگه یه حرف یکسانی رو بخوان بزنند) همیشه برعکس همه.. اما مؤنث داره حقیقت رو میگه.. چون اون چیزی که مونث از حقایق میبینه و درک میکنه رو مذکر فقط وقتی میفهمه که سطحش از همون آستانه بسیار بسیار بالایی که گفتیم، فراتر بره..

 

البته همونطور که همیشه تأکید شده، ما فقط انسان داریم و همه انسانهایی که تو مسیر درست باشند، یکسان و درست حرف میزنند.. اما بالاخره وقتی صحبت راجع به یه سری مسائل مربوط به جنسیت ها باشه (که زیاد هم تو جامعه و مخصوصاً توسط مذکرها روی جنسیت خاصی تأکید میشه)، دیگه باید اعتراف کنیم که زوایای دید، 180 درجه متفاوته و هیچ گروهی از جنسیت ها، زاویه دید دیگری رو قبول نمیکنه.. (و البته این مذکره که چرت و پرت دیدگاه خودش رو توی جامعه منتشر میکنه.. و برای همین هم هست که معضلات اجتماعی مربوط به مؤنث ها هیچ وقت کامل حل نمیشه.. قبلاً هم گفته بودیم که مذکر حتی اگه بخواد از مؤنث تعریف کنه هم در واقع داره توهین میکنه..) اما اونی که درست میگه و کل نگرانه حقیقت رو بیان میکنه، مؤنث هست.. و مذکر هم فقط وقتی به سطح بینهایت بالایی از انسانیت برسه و انسانیتش بر ضعف های جنسیتی مذکرانه ش غالب بشه، اینو درک میکنه..

 

بهش گفتم.. :

 

تو 20 سالتو به استراحت گذروندی..

همه چیز داشتی و کسی به گرد پات نمیرسید.. 

 

اما مَردُمی که یک میلیاردم تو نبودند،

جون کندند..

اشتباهات رو کنار گذاشتند..

به خودشون تلقین مثبت کردند..

استقامت و مداومت کردند.. 

عادت سازی کردند.. 

به زور، به خودشون هیجان دادند تو مسیر درست.. 

عمل به دانسته ها رو جدی گرفتند..

و براشون در حد مرگ و زندگی مهم بود که یک دقیقه از وقتشون به بطالت نگذره..

اینطوری بود که با اینکه بهشون نمیومد، به همه جا رسیدند.. 

 

 

اینکه میگن: "انسان‌های هم فرکانس همدیگر را پیدا می کنند!.." 

 

درستش اینه که بگیم انسان‌های هم فرکانس با هم یکجا جمع میشن.. در جایی تلاقی میکنند.. تو مسیرشون به هم ربط پیدا میکنند.. و امثال اون.. 

 

به این معنی که همیشه (و به طور کلی)، اطرافیان فیزیکی هر انسانی رو کسانی تشکیل میدن که حداقل توی یک ویژگی با طرف هم فرکانسند یا فرکانس مشابه یا نزدیکی دارند..

همین که فرکانس یکیشون تغییرات اندکی کنه، روابطش با اون جمع دچار اختلالاتی میشه.. و اگر تغییرات اساسی کنه، از اون جمع دور میشه..

 

انسان همیشه باید یه مسیر اصلی و مهم عملی که بسیار روش تعصب داره (که نمود عملی هم داشته باشه) یا ویژگی های مهمی که جزء جدایی ناپذیر مسیر وجودیشه رو سفت و محکم بگیره و ول نکنه تا بتونه تو گیر و دار زندگی و شرایط مختلف، درگیر فرعیات و حواشی نشه و مسیر اصلی و پیش برنده زندگی رو از دست نده.. تا بتونه نجات پیدا کنه..

وگرنه درگیر فرعیات شدن، یه جوری انسان رو بدبخت میکنه و از مسیر خارج میکنه که نمیدونه از کجا خورد و چطور اینطور شد..

هر کس، یه مسیر و یه سری ویژگی های اصلی و مهم و جدایی ناپذیر برای خودش داره و یه سری تمایلات فرعی وابسته به اون اصل.. که اگه توجهش و شش دانگ حواسش به اصل نباشه و اصل (که خیلی هم براش جذاب و مهمه) رو سفت نجسبیده باشه و یه کم به فرعیات بیشتر بها بده و واردش بشه، کارش تمومه.. و از مسیر خارج و بدبخت میشه..

همیشه باید برای حفظ اصل اعمال و ویژگی هامون برنامه داشته باشیم..